یادداشت و مقاله

تئوری ذهنی ارزش

تئوری ذهنی ارزش، تلاش می کند منشاء ارزش یک کالا را توضیح دهد و ادعا می کند که ارزش کالا نه از مشخصات ذاتی آن ناشی می شود و نه از کار انجام شده برای تولید آن کالا. بلکه بر اساس این تئوری، ارزش کالا بنا بر اهمیتی که برای یک فرد کنش گر دارد معین می گردد. بنابرین برخلاف نظریه های کلاسیک نظیر تئوری ارزش کار اسمیت و ریکاردو، کالاها هیچگونه ارزش ذاتی ندارند و ارزش خارج از فهم انسان بی معنی است.

در نظریه ارزش-کار اسمیت و ریکاردو گفته می شود که ارزش یک کالا ناشی از کاری است که فرد (کارگر) برای تولید آن انجام می دهد. به عنوان مثال، ارزش آرد که با آسیاب کردن گندم حاصل می شود، به این دلیل از گندم بیشتر است که فردی برای آسیاب کردن آن زمان و انرژی صرف کرده است و کار او بصورت ارزشی اضافی در محصول جدید نمود می یابد. اما زمانی که بخواهیم به این شیوه کالاها را ارزش گذاری نمائیم به مشکلاتی بر می خوریم. بطور مثال فرض کنید که اگر تعدادی کارگر خط آهنی میان دو شهر بسازند، این خط آهن ارزشی بسیار بیشتر از آهن مصرف شده در آن را خواهد داشت. در این صورت با تئوری ارزش-کار می گوییم که کار آن کارگران به ارزش آهن اضافه شده است. اما مشکل زمانی پیش می آید که همین خط آهن دو شهر را به هم متصل نکرده و میان ناکجاآبادی ساخته شده باشد. آنگاه ارزش خط آهن حتی به اندازه آهن مصرف شده برای ساخت آن نیز نخواهد بود! در حالی که همان مقدار کار برای ساخت این خط آهن انجام شده است اما کسی برای آن ارزشی قائل نیست!

تناقض هایی از این دست باعث شد که بسیاری از پژوهشگران علم اقتصاد به دنبال نظریه ای جایگزین باشند. تئوری ذهنی ارزش که شکل گیری ایده اولیه آن را می توان تا مدرسیان اسپانیایی قرن های شانزدهم و هفدهم پس از میلاد دنبال کرد، توانست به خوبی به پرسش های پیش رو پاسخ دهد و راه حلی برای تناقض های تئوری ارزش-کار ارائه نماید. پیگیری این نظریه در قرن نوزدهم و بیستم به انقلابی در اندیشه اقتصادی منجر شد.

کارل منگر
Carl Menger

در اواخر قرن نوزدهم، این تئوری بطور همزمان، مستقل از هم و جداگانه توسط سه دانشمند مختلف به نام های ویلیام استنلی جوِنس، لئون والراس و کارل منگر مطرح شد. البته در حقیقت این نظریه در قرون وسطی و دوره رنسانس پدیدار گشته بود اما تا پیش از این زمان مورد توجه قرار نگرفته و گسترش پیدا نکرده بود. در اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم نیز در فرانسه تعدادی از اندیشمندان از قبیل کشیش کندیاک و بعدتر ژان باتیست سه ارزش کالا را ناشی از مطلوبیت آن برای فرد می دانستند و به این ترتیب باور داشتند که تولید عبارت از آفرینش ماده نیست، بلکه آفرینش مطلوبیت است.

کارل منگر نه تنها کار انجام شده بر روی یک کالا را منشاء ارزش آن نمی داند، بلکه حتی خود فرایند تولید را نیز به عنوان موردی از تئوری مطلوبیت نهایی مورد بررسی قرار می دهد. به این معنی که مزد بالقوه ای که کارگران می توانند دریافت کنند با توجه به هزینه های معیشت آن ها تعیین نمی گردد. بلکه ارزش کار آنها توسط دیگران بطور ذهنی ارزش گذاری می شود و از طرف دیگر، کارگران نیز تصمیم می گیرند انجام کار را بپذیرند چرا که شرایط دریافت مزد را ارزشمندتر از عدم فعالیت ارزیابی می کنند.

پارادوکس آب و الماس

این معما بسیاری از اقتصاددانان کلاسیک را درگیر کرده بود و مشوق توسعه تئوری ذهنی ارزش شد. پارادوکس آب و الماس زمانی بوجود می آید که منشاء ارزش کالا به چیزهایی از قبیل مقدار کار انجام شده برای تولید آن یا به اندازه گیری عینی فایده مندی آن کالا نسبت داده می شود. بر اساس این معما سوالی که مطرح می شود این است که چگونه الماس می تواند از آب قیمتی تر باشد؟ اندازه گیری فایده مندی یا کاربرد کالا در این مورد نمی تواند پاسخگوی مسئله باشد چرا که آب برای یک فرد، به وضوح فایده بیشتری دارد تا الماس. اما در مورد تئوری ارزش کار نیز مشکل این است که یک تکه الماس می تواند به راحتی با حداقلی از کار در یک کوه پیمایی توسط فرد یافته شود اما با این حال ارزش بالایی دارد.

تئوری ذهنی ارزش می تواند این معما را حل کند و نیازی هم به تئوری های به شدت انتزاعی از قبیل مقایسه ارزش تمام آب های روی زمین با تمام الماس های دنیا ندارد. این نظریه با مواجهه با این واقعیت که فرد بین مقدار معینی از کالاهای در دسترس دست به انتخاب می زند می گوید ارزش گذاری شخص بر اساس ترجیحات فردی و مطلوبیت نهایی آن مقدار معین از کالا برای فرد انجام می پذیرد.

ذهنی بودن ارزش

کارل منگر می گوید: ارزش، قضاوتی است که انسان های اقتصادی در مورد اهمیت کالاهای در دسترس آن ها برای تامین زندگی و تندرستی خود انجام می دهند. از این رو ارزش خارج از فهم انسان وجود ندارد.

راهی برای اندازه گیری افزایش یا کاهش رضایتمندی یا شادی وجود ندارد، نه تنها بین افراد مختلف بلکه حتی تغییر میزان شادی در یک فرد معین را هم نمی توان اندازه گرفت. برای این که اندازه گیری امکان پذیر باشد لازم است که واحدی ثابت و عینی وجود داشته باشد تا بتوان دیگر واحدها را با آن مقایسه کرد. در حالی که هیچ واحد عینی در زمینه ارزش گذاری انسان وجود ندارد. یک فرد خودش بطور ذهنی می تواند معین کند که در نتیجه یک تغییر وضعیت او بهتر شده است یا بدتر. ترجیحات او نیز تنها می تواند بصورت انتخاب های ساده یا رتبه بندی انجام بپذیرد. در نتیجه او می تواند بگوید که مثلا از این که بجای بازی کردن به تماشای کنسرت رفته است شادتر است. اما این که تلاش کند مقداری را به آن نسبت دهد یعنی مثلا بگوید من دو و نیم برابر شادتر هستم از این که رفتن به کنسرت را به جای بازی کردن انتخاب کردم، بی معنی خواهد بود.

عدم قطعیت و خطای تصمیم گیری

کارل منگر علاوه بر نظریه ذهنی ارزش به نکته بسیار مهم دیگری نیز توجه نشان داده است که بخشی جدایی ناپذیری از این نظریه می باشد. این نکته مهم ایده عدم قطعیت و خطای نتیجه حاصله (uncertainty and consequent error) در کنش انسان است. به عبارت دیگر، رتبه بندی های ترجیحات ذهنی تئوری ذهنی ارزش را نباید به عنوان اعداد اصلی یا معیارهای سنجش باثباتی درک کرد که محاسبات ریاضی بتواند بطور معنا داری بر آن ها اعمال شود.

برعکس باید آن ها را به عنوان اعداد ترتیبی و پدیده هایی گذرا و به شدت تغییر پذیر یا به عبارتی تاریخی در نظر گرفت که با دنیای پیچیده ای از اطلاعات مفقوده، خطاها، عدم تعادل ها و عدم قطعیت شکل گرفته است. این ایده سهمی اصیل در انقلاب مارجینالیستی در تحلیل اقتصادی داشت که باعث فاصله گرفتن تحلیل اقتصادی از تبدیل شدن به محاسبات ریاضی محض شد.

منابع:

  1. https://wiki.mises.org/wiki/Subjective_theory_of_value#cite_note-1
  2. Terje Andreas Tonsberg & Jeffrey Shawn Henderson (2016), Understanding Leadership in Complex Systems: A Praxeological Perspective
  3. Menger, C. Principles of Economics
  4. غنی نژاد موسی (۱۳۹۷)، گفتارهایی در روش شناسی علم اقتصاد

آرش آزادی

دانشجوی مدیریت استراتژیک

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا