نقد و نظر

آفت ایدئولوژی زدگی

پاسخی به یادداشت: تناقضات و مغالطات در نقد مصدق

توضیح از بومرنگ: یادداشت پیش رو پاسخ دکتر موسی غنی نژاد است به یادداشتی از دکتر ایرج امیرضیایی با عنوان «تناقضات و مغالطات در نقد مصدق» که چند هفته پیش در بومرنگ منتشر شده بود. می توانید در انتهای صفحه به لینک یادداشت های قبلی مربوط به این مباحثات دسترسی پیدا کنید.

پاسخ جناب دکتر ضیایی به مقاله «تفکر ایدئولوژیک و منافع ملی» شگفت انگیز و متاسفانه نا امیدکننده بود. شگفت انگیز از این جهت که این دوست عزیز اهل ادب و ادبیات ظاهرا متوجه معنای سخنانی که می گوید نیست، و ناامید کننده از این لحاظ که به جای پرداختن به اصل موضوع به حاشیه های بی اهمیت و نامربوطی می پردازد که هیچ کمکی به پیشبرد بحث نمی کند. در مقاله «لیبرال پاستورال ها و مصدق» دکتر ضیایی یک بار به صراحت لیبرال پاستورال ها را متهم می کند به اینکه «با جدیت و دقت تمام، همان توصیه های برنامه ای» دولت های لیبرال آمریکا و انگلیس را اجرا می کنند و من (موسی غنی نژاد) را «در صف مقدم این عملیات» معرفی می کند. و بار دیگر به تاکید می گوید «… نشریات و فضای مجازی ، آکنده از تداوم خطوطی است که آمریکا و انگلیس پس از کودتای ۱۳۳۲ رسما پیش گرفته اند و لیبرال پاستورال های ما نیز با هماهنگی و پشتکار پرونده ای برای مصدق می سازند و … ». و بار سوم به روشنی می نویسد «در تداوم خط مشی اصلی دولت های انگلیس و آمریکا مبنی بر انکار کودتای ۱۳۳۲، دکتر غنی نژاد و هواداران با جدیت در این مسیر تعیین شده می تازند». هر دانش آموز دبیرستانی هم می فهمد که معنای این گفته ها این است که غنی نژاد و همفکرانش توصیه های دولت های آمریکا و انگلیس را با جدیت و دقت دنبال می کنند و با هماهنگی با این دولت ها و در مسیر تعیین شده از سوی آنها برای مصدق پرونده می سازند. دکتر ضیایی در جوابیه اخیر خود در پاسخ به این پرسش که چرا چنین اتهامات سنگینی را که معنایی جز خیانت و وطن­فروشی ندارد به من می­بندد، بدون اینکه صراحتا به این پرسش پاسخ دهد، نسبت دادن «صفاتی منفی» [کذا فی الاصل] به من را انکار می کند و می نویسد، « … حال آنکه ایشان و دوستان هوا دار را به تجربه نماد انسان دوستی، علم گرایی و شرافت می دانم و خاکم به دهن اگر ذره ای در پاکدستی و پاک دلی آنان، شبهه ای در دل داشته باشم …» در شگفتم از اهل ادبیاتی که متوجه بار معنایی گفته های خود نیست و یا خدای نکرده تجاهل می کند. کسی که به توصیه دولت های بیگانه و هماهنگ با آنها و در مسیر تعیین شده از سوی آنها برای یک سیاستمدار ایرانی پرونده سازی می کند چگونه ممکن است در عین حال شرافتمند و پاک دل باشد؟ در توجیه این تناقض جناب دکتر ضیایی می فرماید، «لابد در نوشتن مطلب ناتوان از بیان منظور بوده ام … آنچه مرادم بوده چنین است که رفتارها تحت رهبری نگرش ماست و لذا نگرش لیبرالی یا مارکسی و … رفتار مناسب خود را به بار خواهد آورد فارغ از سرزمین … ». این پاسخ اما عذر بدتر از گناه است. اینجا هم به نظر می آید دکتر ضیایی به بار معنایی سخن خود و نتایج مترتب بر آن توجه نکرده است. اکر نگرش رفتار متناسب با خود را به وجود می آورد پس رفتار حکایت از نگرش دارد. اگر این دوست عزیز به تجربه دریافته که من (غنی نژاد) شرافتمند و پاکدل هستم پس باید بپذیرد که نگرش من (لیبرالیسم) منشاء شرافت و پاکدلی است. اما او آشکارا خلاف این نظر را دارد چون هنگام سخن گفتن از دولت های استعمارگر و امپریالیست انگلیس و آمریکا اغلب آنها را لیبرال توصیف می کند یعنی لیبرال از نظر وی بار معنایی منفی دارد. به نظر می رسد عدم توجه دکتر ضیایی به این تناقض ها در اندیشه و داوری خود ریشه در ایدئولوژی زدگی وی دارد. او به تجربه دریافته که برخی دوستانش با نگرش لیبرالی انسان های شرافتمند و پاکدل اند اما ایدئولوژی وی این واقعیت تجربی را برنمی تابد در نتیجه در اندیشه و داوری خود دچار تناقض های غیر قابل حل می شود.

جناب دکتر ضیایی برای فرار از تناقضات ایدئولوژی زدگی ناگزیر به جای پرداختن به اصل موضوع به حاشیه ها می پردازد. این حاشیه ها البته انواع و اقسام دارد که جلو تر توضیح می دهم. بخش مهمی از این حاشیه ها ناظر بر انتقاد و ایراد جویی از تعریف های من از تفکر علمی، ایدئولوژی و پوپولیسم است که عمدتا در مقایسه آنها با آنچه در برخی انسیکلوپدی ها یا دانش نامه ها آمده صورت می گیرد. ظاهرا جناب دکتر توجه ندارد که تعداد بسیار زیادی دانش نامه متعلق به دانشگاه ها و موسسات علمی معتبر وجود دارد که مضمون مدخل های آنها و تعاریفشان اغلب با هم متفاوت و بعضا متناقض است و انتخاب یک یا تعدادی از آنها به عنوان مرجع نهایی و تنها معیار علمی هیچ توجیهی ندارد کما اینکه خود دانش نامه نویسان چنین ادعایی ندارند. مدعی باید نشان دهد کجای تعریف من مشکل دارد و غلط است نه اینکه بگوید این تعریف مطابقت دقیق با آنچه در فلان دانش نامه آمده است ندارد. دکتر ضیایی در تعریف من از تفکر علمی می نویسد:

در باره تفکر علمی و ایدئولوژیک  هم باید عرض کنم که هر دو مسامحه ای و غیر دقیق و ای بسا نادرست هستند، می گوید:« در تفکر علمی، واقعیت بر اساس نظریه ای منسجم و مبتنی بر اصول روشن و بدیهی یا فرضیاتی مرتبط با موضوع ، مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار می گیرد و معمولا به فهم بهتری از واقعیت می انجامد»

مسامحه در ابتنا بر اصول بدیهی و «فهم بهتر از واقعیت» به کار رفته است، بداهت در تصدیقات یعنی بی نیاز بودن از استدلال و یا ممکن نبودن استدلال بر امر بدیهی. حال آنکه هر فرضیه ای نیازمند ساز و کار توضیحی مبتنی بر مشاهده و یا تجربه و استقرا و قیاس است، در ضمن فهم بهتر به قلمرو اعتباریات مربوط می شود و ربطی به مراحل روش علمی- که حقیقی است- ندارد.

دکتر ضیایی میفرماید در تعریف من از تفکر علمی مسامحه صورت گرفته که اولی مربوط به اصول بدیهی و دومی ناظر بر «فهم بهتر» است. دوست عزیز طبق معمول بسیار شتاب زده داوری کرده و توجه نفرموده که من از استدلال در باره اصل بدیهی سخن نگفته ام بلکه تعریف من ناظر بر استدلال بر اساس اصول بدیهی است که امر رایج در بسیاری از علوم به ویژه ریاضیات است. البته در کنار آن آورده ام که نظریه ممکن است مبتنی بر فرضیاتی مرتبط با وافعیات باشد که روش غالب در علوم مربوط به طبیعت این گونه است. اما اینکه میفرماید «فهم بهتر» ربطی به روش علمی ندارد از القائات پوزیتیویسم خام اندیشانه و ساده لوحانه است و گرنه عقل سلیم هر انسان عادی، و نه فقط دانشمند، به شما می گوید کدام تبیین یا نظریه ای بهتر از دیگری واقعیات را توضیح می دهد. طرح ایرادهای «موشکافانه» از این دست صرفا در خدمت به حاشیه راندن بحث و فرار از پاسخ گویی به مسائل اصلی است. طرفه اینکه خود جناب دکتر چند سطر بعد به نقل از کتاب «فلسفه علم»، « علم را نظامی از فرضیه ها تلقی می کند که همواره باید با نگرش انتقادی نسبت به بهترین نظریه های علمی مان توام باشد». یعنی در قاموس دکتر ضیایی اگر دیگران از «بهترین نظریه های علمی» سخن بگویند بحث علمی کرده اند و مشکلی نیست اما وقتی غنی نژاد چنین کند سخن وی ربطی به علم ندارد! این یک بام و دو هوا از ویژگی های تفکر ایدئولوژیک و تقسیم انسان ها به دو گروه خودی و غیر خودی است.

همان گونه که پیش از این اشاره شد دکتر ضیایی صفحات زیادی از جوابیه خود را به دانش نامه بازی و مقایسه تعریف های موجود در برخی از آنها با تعریف های من از برخی مفاهیم کرده که به پیش برد بحث هیچ کمکی نمی کند. من هم می توانم به دانش نامه های دیگری ارجاع دهم و آنها را در مقابل ارجاعات دکتر ضیایی قرار دهم، آن وقت ما در گیر جدال دانش نامه ها می شویم که هیچ فایده ای بر آن مترتب نیست. بحث علمی احتجاج در معقولات است نه در منقولات. جناب دکتر ظاهرا متوجه شأن وجودی و کارکردی دانش نامه ها نیست. این دانش نامه ها که انواع بسیار متفاوتی دارند مراجع نهایی علمی نیستند و اساسا چنین ادعایی هم ندارند. این ها خلاصه های فراهم آمده از دستاوردهای علمی در رشته های مختلف از سوی ویراستاران متخصص اند و کارکردشان عمدتا تسهیل فهم موضوعی خاص برای دانشجویان و دانش پژوهان مبتدی است، کما اینکه در مقاله های علمی چاپ شده در مجلات معتبر، ارجاع به منابع دانش نامه ای جایگاه چندانی ندارد، و دلیل این امر روشن است: بحث علمی اساسا اجتهاد فکری است نه تقلید از فکر دیگران. به جناب دکتر ضیایی هم توصیه می کنم دست از دانش نامه بازی بردارد و خود به اجتهاد فکری اهتمام ورزد. تا جایی که به من مربوط می شود، مفاهیم کلیدی را هر جا به کار برده ام به روشنی تعریف کرده ام تا سوء تفاهمی پیش نیاید و خواننده بداند که من در باره چه چیزی سخن می گویم. اگر اشکالی در این تعاریف یا استدلال مبتنی بر آنها وجود دارد مدعی باید آنها را نشان دهد نه اینکه تعاریف دیگران را در مقابل آنها قرار دهد و یگوید اینها ملاک علم است و شما باید فکر خود را رها کنید و مطابق فکر فلان دانش نامه نویس بیاندیشید.

و اما اصل موضوع از نظر جناب دکتر ضیایی سرنگونی دولت دکتر مصدق با کودتا است که گویا من در جوابیه خود به آن نپرداخته و طفره رفته ام. دوست عزیز می فرماید:

اما با شگفتی ، پاسخ استاد غنی نژاد،  هرگز به این موضوع و شواهد آن نپرداخته است، بلکه در بیش از ده صفحه با اهتمامی بی اهمیت، پوپولیسم مصدق را پی گرفته و به روان شناسی فردی و سیاسی او پرداخته اند (مغالطه نادیده گرفتن نکته اصلی)، در حالی که مصدق چه پوپولیست و ضد ملی باشد و یا غیر آن، ربطی به ادعاهای نوشته حقیر در باره کودتا ندارد و هنوز هم پرسش من از استاد پا بر جاست که آیا دولت های لیبرال حق دارند به علت پوپولیسم دولتی را با کودتا سرنگون کنند؟

جناب دکتر ظاهرا فراموش کرده در مقاله خود چه نوشته و طبیعتا پاسخ من ناظر به چه چیزی بوده است. بنا براین توصیه می کنم نظری دوباره به مقاله خود بیاندازد و ببیند که در آن داوری من در باره دکتر مصدق را در ۹ ویژگی خلاصه کرده و آنگاه مدعی شده که اینها «مو به مو منطبق با همان صفات گزارش های آمریکا و انگلیس» است، البته به اضافه برخی «کشفیات جعلی» من (غنی نژاد)؛ و همه اینها را پرونده سازی برای مصدق دانسته است. من در «اهتمام بی اهمیت» خود در پاسخ به این اتهامات ناجوانمردانه، در جوابیه خود نشان داده ام که همه آنچه در باره دکتر مصدق گفته ام نه تنها پرونده سازی نبوده بلکه دقیقا مبتنی بر شواهد واسناد معتبر تاریخی از جمله گفته ها و نوشته های خود دکتر مصدق بوده است. جناب دکتر ضیایی در اقدامی کاملا غیر اخلاقی، این شواهد و اسناد را که همه اتهامات مربوط به «پرونده سازی» را نقش بر آب می کند، نادیده می گیرد و مدعی می شود اینها ربطی به ادعای وی ناظر بر کودتا بودن سقوط دولت دکتر مصدق ندارد! تجاهل تا به چه حد؟ جناب دکتر به جای طعنه زدن به من که حرف های بی ربطی زده ام باید توضیح دهد چرا بحث های بی ربطی مطرح کرده که من ناگزیر به پاسخ گویی شوم.

و اما در پاسخ به پرسش دکتر ضیایی مبنی بر اینکه «آیا دولت های لیبرال حق دارند به علت پوپولیسم دولتی را به کودتا سرنگون کنند؟» من پاسخ این پرسش را به طور کلی در خصوص مداخله دولت ها در امور داخلی دولت های دیگر در همان مقاله مورد اشاره ایشان و البته نوشته های دیگر به روشنی داده ام. نظر به تجاهل آزار دهنده دوست عزیز ناگزیرم حرف های خود را تکرار کنم. هیچ دولتی حق دخالت در امور داخلی دولت دیگری را ندارد و این یک اصل شناخته شده در حقوق بین الملل است، گرچه هستند دولتهایی که به رغم پذیرفتن ظاهری این اصل در عمل آنرا رعایت نمی کنند. در خصوص سقوط دولت دکتر مصدق هم معتقدم مداخله دولت های آمریکا و انگلیس در امور داخلی ایران، تحت فشار قرار دادن شاه برای برکناری دکتر مصدق و نیز توزیع پول میان مخالفان دکتر مصدق، کاری نادرست، برخلاف حقوق بین الملل و غیر قابل قبول بود. اما به دلایل روشنی که توضیح داده ام این برکناری با کودتا صورت نگرفت چراکه کودتا به معنی ساقط کردن غیر قانونی یک حکومت با زور نظامی است. خود دکتر مصدق و برخی از نزدیکترین یارانش از جمله دکتر صدیقی، دکتر سنجابی و خلیل ملکی به این مساله آگاه بودند که در دوران فترت مجلس، شاه مطابق سنت مشروطه در دوره های مختلف می تواند نخست وزیر را عزل و شخص دیگری را به جای وی نصب کند. دکتر مصدق در پاسخ به هشدار این یاران نزدیک خود که اگر وی مجلس را از طریق رفراندم منحل کند، شاه می تواند او را بر کنار سازد می گفت شاه جرات این کار را ندارد و نمی گفت چنین حق و اختیاری ندارد، کما اینکه در جریان محاکمه خود در پاسخ به اینکه چرا به حکم شاه تمکین نکرده است معترض صدور اصل حکم نبود بلکه می گفت درصحت صدور آن از سوی شاه تردید داشته به ویژه اینکه در زمان نامتعارفی ابلاغ شده بود. جناب دکتر ضیایی به اصل چهل و پنجم متمم قانون اساسی مشروطه ارجاع می دهد که مطابق آن شاه حق عزل وزرا و نخست وزیر را ندارد و توجه نمی کند که این اصل فرض را بر وجود مجلس گذاشته است که همه عزل و نصب های وزرا باید به تایید آن برسد. کسانی که با تاریخ مشروطیت آشنایی دارند می دانند که قانون اساسی مشروطه و متمم آن در خصوص اداره کشور در شرایط فترت مجلس ساکت است و این نقص ناشی از این بود که به عقیده نویسندگان قانون اساسی مشروط و متمم آن، در هیچ شرایطی مجلس نباید تعطیل یا در فترت باشد. تجربه تاریخی نشان داد که این رویکرد آرمانگرایانه و دور از واقع بینی بود. در دوره زمانی پس از استقرار مشروطه تا برآمدن رضاشاه، سال های طولانی اتفاق افتاد که مجلس تعطیل یا در فترت بود و در این سال ها عزل و تصب نخست وزیران را شاه انجام می داد و تایید تصمیمات شاه موکول به برپایی مجلس بعدی می شد. خود دکتر مصدق که این دوره های تاریخی را شخصا تجربه کرده بود و یاران جوانتر وی به این سنت مشروطه آگاه بودند و به اندازه جناب دکتر ضیایی از مفاد قانون اساسی و متمم آن هم اطلاع داشتند! جالب است که ذوب شدگان در زعامت دکتر مصدق کاسه داغ تر از آش می شوند و ازخود زعیم عالی قدر هم عبور می کنند، و این از آفت های تفکر ایدئولوژیک و ایدئولوژی زدگی است. من در موارد متعددی در مقاله پیشین ادعاهای خود را مستند به گفته ها و نوشته های خود دکتر مصدق کرده ام اما جناب دکتر ضیایی هیچکدام را به روی خود نیاورده است گویی حرف های خود دکتر مصدق حتی در باره خودش تا جایی معتبر است که سازگار با ایدئولوژی پیش ساخته ذوب شدگان باشد.

یک مورد واقعا تماشایی نقل قولی است که من از نوشته خود دکتر مصدق در خاطرات و تالماتش آورده ام که در آن صراحتا از عمل خلاف قانون خود یعنی گرفتن اختیارات قانونگذاری برای دولت، به بهانه مصلحت سیاسی دفاع می کند. جناب ضیایی بدون کوچکترین اشاره ای به این نوشته دکتر مصدق در باره «بی اعتقادی به قانون»، ادعای من را «ذهن خوانی مصدق» تلقی کرده است. من نوشته دکتر مصدق را اینجا دوباره می آورم تا خواننده خود قضاوت کند. دکتر مصدق در کتاب «خاطرات و تالمات» می نویسد:

 دادن اختیارات در مواقع عادی آن هم به اشخاصی که از آن در نفع بیگانگان استفاده کنند چون مخالف مصلحت است مخالف قانون اساسی هم هست. ولی در مواقع جنگ و غیر عادی دادن اختیارات موافق روح قانون اساسی است چونکه قانون اساسی برای مملکت است نه مملکت برای قانون اساسی. شرب شراب در شرع اسلام به نص صریح قرآن حرام است ولی اگر طبیب آنرا برای سلامت مریض تجویز نمود حرمت از آن برداشته می­شود. وقتی سلامت یک مریض ایجاب می­کند که بر خلاف نص صریح شرب خمر کند آیا اعطای اختیارات که در هیچ کجای قانون اساسی تحریم نشده آن هم برای سلامت یک ملت مخالف قانون اساسی است؟ «الضرورات تبیح المحظورات». مخالفت با اختیارات به این عنوان که مخالف با قانون اساسی است کلمه حقی بود که می­خواستند از آن در راه باطل سوء استفاده کنند. (مصدق، ص.۲۵۱)

من در توضیح این گفته دکتر مصدق در مقاله پیشین آورده بودم، «اگر سیاستمردی عامی برای همراه کردن عوام با خود چنین حرفی بزند بر او حرجی نیست اما وقتی کسی مانند محمد مصدق که دکتری حقوق از سوئیس دارد چنین سخنی می­گوید معنایی جز این ندارد که او معتقد به قانون نیست و مصلحت را بر حکومت قانون برتری می­دهد، مصلحتی که معیار تشخیص آن خودش است.» خواننده خود داوری کند که آنچه من گفته ام «ذهن خوانی» است یا بیان واقعیتی انکار ناپذیر. تمام آن «اهتمام بی اهمیت» طولانی من بیان واقعیاتی مستند از این دست است که پرداختن به آن لابد ذوب شدگان در زعامت دکتر مصدق را در چنان تناقضی گرفتار می کند که ترجیح می دهند واقعیات مربوط به اندیشه و عمل سیاسی دکتر مصدق را نادیده انگارند و اصرار ورزند بر اینکه مساله اصلی صرفا به رسمیت شناختن واقعیت کودتا است. من دلایل خود را در بازه اینکه سقوط دولت دکتر مصدق کودتا نبوده به کرات توضیح داده ام اما جناب دکتر ضیایی به جای پرداختن به صحت و سقم این دلایل دائما به اسناد سرویس های اطلاعاتی دولت های آمریکا و انگلیس ارجاع می دهد که مضمون آنها به دلیل ماهیت این دستگاه ها، اطلاعاتی است مبهم و بعضا نادرست و متناقض که تفسیر و تحلیل آنها نیازمند دانشی تخصصی است. رویکرد جناب دکتر ضیایی در این خصوص بسیار ساده لوحانه است، یکجا این دستگاه های اطلاعاتی را به دروغگویی و پرونده سازی متهم می کند و جای دیگر با استناد به اعترافات همانها می خواهد واقعیت کودتا را اثبات کند! من حتی الامکان وارد بازی این دستگاه های اطلاعاتی نمی شوم چون هدف آنها توجیه سیاست های خود و دولت های متبوعشان است نه کشف حقیقت.

جناب دکتر ضیایی از اینکه من بر مداخله غیر قابل قبول دولت های انگلیس و آمریکا در جهت برکناری دکتر مصدق از قدرت صحه گذاشته ام اما تاکید کرده ام که سقوط دولت وی «قطعا» کودتا نبوده است بر آشفته و این پرسش را مطرح کرده است که این قطعیت را چگونه به دست آورده ام و در ادامه اضافه کرده، «حتی اگر استاد شاهد غیبی و عینی تمام ماجرا هم می بود بازهم ادعای قطعیت مشاهدات خلاف منطق است.» به نظر می رسد این سخن عجیب و خلاف عقل سلیم هم چیزی جز به حاشیه بردن بحث نباشد. جناب دکتر در توجیه این سخن بی ربط به بحث اصلی میفرماید:

فلسفه علم در تقابل با قطعیت مشاهدات و داده ها، صحت «تعین ناقص» را پیش می کشد: «استدلال های مبتنی بر تعین ناقص، همگی از این واقعیت بهره می گیرند که در اغلب موارد بیش از یک نظریه، تبیین یا قانون با شواهد سازگارند، هنگامی که داده ها برای تبیین این امر که کدام نظریه از میان چند نظریه صادق است، کافی نباشد، نظریه صحیح را به طور ناقص متعین می کنند … همگان اتفاق نظر دارند که مواردی وجود دارند که در آنها بهترین کاری که شواهد تجربی موجود می توانند انجام دهند این است که گمانه زنی را به دو یا چند تبیین محتمل محدود کنند.»

البته در بحث منظور ما شواهد به نفع قطعیت کودتا و لذا خلاف توجیه استاد است اما با پذیرش «تعین ناقص» آنچه معقول و منطقی می نماید این است که بر اساس شواهد، فرض کنیم احتمال کودتا بر دیگر احتمال ها می چربد و صد البته قطعیت ادعایی استاد هیچ بخت علمی ندارد.

لازم به توضیح نیست که تمام این نکته سنجی های بی مورد برای ایراد گرفتن از صفت قطعی است که من در خصوص فقدان کودتا به کار برده ام. مطابق استدلال جناب ضیایی نه عدم کودتا قطعی است و نه کودتا، اما از نظر ایشان احتمال دومی بیشتر از اولی است. خوب که چه بشود؟ فرض کنید من هم می گفتم احتمال اولی بیشتر از دومی است، این چه کمکی به پیشرفت بحث می کرد؟ مضافا اینکه منتقد محترم هم در نوشته های خود از وقوع کودتا سخن گفته نه از احتمال زیاد آن!

جناب دکتر ضیایی در ادامه اتهام زنی های بی اساس و ناجوانمردانه می نویسد:

در نوشته استاد حتی سطری در سرزنش و ناپسند شمردن دسیسه ها و مداخلات آمریکا و انگلیس به چشم نمی خورد … چنین حمایت قاطعانه و مستمر از دولت های لیبرال را جز همفکری و همسویی منتجه آن به چه عامل دیگری می توان نسبت داد؟

من در مقاله مورد اشاره از «سقوط دولت دکتر مصدق در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که با دسیسه چینی دولت­های انگلیس و آمریکا رقم خورد» سخن گفته ام، آیا این سخن به معنی حمایت قاطعانه از دولت های انگلیس و آمریکاست؟ چنین تفسیر نادرست و وارونه ای از گفته من واقعا چه دلیلی دارد؟ یا باید گفت ایدئولوژی زدگی به قدری چشمان این دوست عزیز را کور کرده است که قادر به دیدن واقعیت نیست، یا باید در فارسی دانی وی تردید کرد که من البته با پذیرش اصل «تعین ناقص»، اولی را بیشتر محتمل می دانم!

جناب دکتر ضیایی در خصوص این سخن من که دکتر مصدق در دوران صدارت خود وجیه المله شدن را بر منافع ملی ترجیح داد می نویسد:

برای تایید چنین حکم بی انصافی، لازم است در زمان تصمیم گیری مصدق، متخصص عصب شناسی و روان شناسی و نورولوژی حاضر می بودند و فرایند تصمیم را در مغز و رفتار وی تحقیق می کردند تا ببینند آیا گزینه مصدق مبنی بر انتخاب «وجیه المله بودن» است یا منافع ملی، و آنگاه نظرشان را اعلام می نمودند، به جز این راهی برای تایید تصمیم مصدق وجود ندارد و استناد استاد به گفته های امثال دکتر موحد و حتی میلیون ها عام و خاص چیزی نیست مگر «مغالطه ذهن خوانی» و مغالطه توسل به اکثریت که البته راهی به دهی نیست.

باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش         اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

این سخن به روشنی ابعاد ایدئولوژی زدگی نویسنده را آشکار می سازد. از نظر این دوست عزیز هیچ شاهد و دلیل و اساسا هیچ راهی برای  نشان دادن تمایل دکتر مصدق به وجیه المله شدن وجود ندارد حتی اگر شاهد و دلیل گفته های خود دکتر مصدق، نزدیکان و طرفدارانش و «میلیون ها عام و خاص» باشد! انصافا این موضع گیری مبتنی بر پیش داوری را چگونه می توان جدی تلقی کرد؟ حرفهای سیاستمدار سلیم النفسی مانند محمد علی فروغی، تحلیل متفکر برجسته و متخصص شناخته شده تاریخ نفت مانند دکتر محمد علی موحد و حتی داوری طرفدار ذوب شده در زعامت دکتر مصدق مانند جلال آل احمد جملگی از نظر جناب دکتر ضیایی چیزی نیست جز «مغالطه ذهن خوانی»، «مغالطه توسل به اکثریت» و «سخن عام» که نه راهی به دهی دارد و نه اعتباری!

موضع جناب ضیایی در خصوص بحث «اجنبی ستیزی دکتر مصدق» هم نشان از تناقضات تفکر ایدئولوژی زده دارد. او شواهد و دلایلی را که من از گفتار و رفتار دکتر مصدق در این خصوص آورده ام مورد تردید قرار می دهد اما طرفه اینکه چند سطر بعد با کمال شگفتی اجنبی ستیزی وی را عملا می پذیرد و برای آن به لحاظ نظری توجیه تاریخی می تراشد:

در عین حال سخنان «اجنبی ستیز» دکتر مصدق را می توان به نظریه ای در باره علت عقب ماندگی تاریخی ایران نسبت داد که معتقد است هجوم ها و ویرانی ها و غارتگری های مهاجمین ( که گاهی با برنامه و تفکر به ویرانی شهرها و روستاها و زمین های کشاورزی دست می زدند مانند چنگیز و تیمور)، علت العلل عقب ماندگی ایران بوده، کما اینکه پترشفسکی، آریان پور، کاتوزیان و ریچارد فرای در زمره معتقدان این نظریه هستند.

گرچه این نویسندگان منزلت علمی یکسانی ندارند اما تا آنجا که من از آثار اینها خوانده ام می توانم بگویم به رغم اینکه نقش مخرب این تهاجم ها را گوشزد کرده اند اما هیچکدام «علت العلل» عقب ماندگی ایران را تهاجم بیگانگان ندانسته اند و به طریق اولی بر بیگانه ستیزی مهر تاید نزده اند.

و در نهایت در خصوص برنامه و عملکرد دکتر مصدق و جبهه ملی که جناب ضیایی ضرورت پرداختن به آن را به درستی متذکر شده باید بگویم در کتاب «اقتصاد و دولت در ایران» در فصل پنجم در بیش از پنجاه صفحه، در حد توان خود، این کار را انجام داده و میراث منحوس دکتر مصدق و یاران وی را بررسی کرده ام. برای روشن شدن ذهن دوست عزیزم جناب دکتر ضیایی و همفکرانش باید برای چندمین بار تاکید کنم که هیچگاه در باره هیچکس ذهن خوانی یا نیت خوانی نمی کنم و این کار را برخلاف روش علمی و اصول اخلاقی می دانم. آنچه در باره دکتر مصدق و مصدقی ها نوشته ام مبتنی بر گفته ها، نوشته ها و عملکردشان بوده است.  در پایان ترجیح می دهم نتیجه گیری پایانی مقاله پیشین خود را تکرار کنم: «دکتر مصدق سنت سیاسی مخربی را به ارث گذاشت که درآن پوپولیسم بر سیاست­ورزی عقلانی سایه می­افکند و منافع ملی قربانی رجز خوانی علیه سلطه حقیقی یا خیالی بیگانگان می­شود. زمان آن فرا رسیده که این میراث شوم که همراه «وجدانیات تاریخی مردم» شده مورد نقد و سنجش عقلانی جدی و فارغ از احساسات قرار گیرد.» با این توضیح که اصطلاح همراه شدن دکتر مصدق با «وجدانیات تاریخی مردم» از آنِ جلال آل احمد از مصدقی های «مجذوب» و از حاملان و انتقال دهندگان میراث سیاسی شوم مصدق برای نسل بعدی به ویژه نسل انقلاب اسلامی است. اینجا ناگزیرم نوشته آل احمد در ستایش از رویکرد دکتر مصدق در خصوص فرا فکنی مسئولیتش را دوباره بیاورم:

…. او این لیاقت دیگر را داشت که نگذارد شکستش را پای قلت وسایل و کادر ناکافی و شرایط نامناسب رهبری بنویسند. او به زبردستی یک سیاستمدار کار کشته، شکست خود را بست به ریش کودتایی که به ابتکار تراست بین­المللی نفت راه افتاد و دیگر قضایایی که از دسترس عمل یک آدم عادی- گرچه نخست وزیری باشد- خارج است. و به این طریق از مسند نخست وزیری که افتاد، بر مسند دیگری نشست که تا ابد همراه وجدانیات تاریخی مردم بر قرار است. (آل احمد، ۲۰۴)

جلال آل احمد که تاثیر زیادی بر فضای روشنفکری زمان خود داشت، بنا به موقعیت نویسندگی و شهرتش از انتقال دهندگان مهم تجربه سیاسی دهه ۱۳۲۰ و نهضت ملی به نسل جوانتر به شمار می آمد. او از جمله درس هایی که از قاعد اعظم خود یاد گرفته بود ظاهرا این بود که هر اتفاق ناگواری را ببندد به ریش مخالفان سیاسیش هر چند در واقعیت هیچ مسئولیتی متوجه آنها نباشد. به این ترتیب او عالمانه و عامدانه غرق شدن تصادفی صمد بهرنگی در رودخانه ارس و خودکشی تختی ورزشکار محبوب و طرفدار جبهه ملی را می بندد به ریش عوامل رژیم حاکم تا «زبردستی» خود را در امر سیاست نشان دهد. او که با زرنگی دریافته شانه خالی کردن از هر گونه مسئولیت خودی و بستن شکست به ریش دیگران می تواند فرد را بر مسندی نشاند که «تا ابد همراه وجدانیات تاریخی مردم برقرار» بماند کتاب سراسر یاوه «غربزدگی» را می نویسد و در آن تمام بدبختی و عقب ماندگی مردم ایران را از زمان صفویه به بعد ناشی از نفوذ و توطئه غربیان معرفی می کند. کتاب غربزدگی در حقیقت تئوریزه کردن تزهای مصدقی و یاران اوست. تاثیر داوری های نادرست این کتاب بر ایدئولوژی انقلاب اسلامی غیر قابل انکار است مضافا اینکه نقش برخی از «تئوریسین» های انقلاب اسلامی مانند ابوالحسن بنی صدر که از مصدقی های دو آتشه بودند در سیاستگذاری های پس از انقلاب و در تدوین قانون اساسی اظهر من الشمس است. من در فصل هشتم کتاب «اقتصاد و دولت در ایران» به این موضوع پرداخته ام. هیچ انسان عاقل و ناظر بی طرفی نمی تواند منکر جنایات، ویرانی ها و خسران منافع ملی باشد که ناشی از مداخلات مستقیم و غیر مستقیم بیگانگان در کشور ما در طول تاریخ بوده است. اما نکته اینجاست که راه مقابله با این مساله که تهدیدی همیشگی برای ایران است، در نفی مسئولیت سیاست های غلط داخلی و منزه دانستن سیاسیون خودی از هر گونه تقصیر و قصور نیست. چه بسا سیاست ورزی نادرست داخلی بوده که زمینه را برای مداخلات بیگانگان فراهم کرده است. میراث شوم سنت مصدقی عبارت است از فرافکنی مسئولیت سیاست های غلط خودی ها و بستن تمام تقصیر و قصورها به ریش بیگانگان. واقعا رفقای منتقد ما آثار این میراث شوم را در صحنه سیاسی چهل و چند ساله گذشته و وضعیت اسفناک کنونی کشورمان نمی بینند؟ اگر دوستان واقعا این چنین نابینا شده اند نباید به طور منطقی نتیجه گرفت که آفت ایدئولوژی زدگی خرمن اندیشه آنها را فرا گرفته است؟  فاعتبروا یا اولی الابصار

 

سابقه مباحث:

 

تناقضات و مغالطات در نقد مصدق – دکتر ایرج امیرضیایی – ۹ آذر ۱۴۰۰

تفکر ایدئولوژیک و منافع ملی – دکتر موسی غنی نژاد – ۳ آبان ۱۴۰۰

لیبرال پاستورال­‌ها و مصدق – دکتر ایرج امیرضیایی – ۷ مهر ۱۴۰۰

 

 

موسی غنی نژاد

اقتصاددان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا